آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

جمعه26خرداد91

                پنچ شنبه آویسا گلی واکسن داشت. و تب کرد. دو شب من و بابا بالای سرش بودیم . طفلی بچم خیلی اذیت شد. جمعه برای اینکه حال و هوای دخترم عوض شه.رفتیم باغ عمه ارغوان. خیلی هوا خوب بود.و دخترم کلی با بچه ها بازی کرد. تاب بازی، سرسره، پردیدن تو چاه توپ(البته با همکاری عمه آزاده) خلاصه کلی بازی کرد. طفلی دخترم پاهاش هم درد میکرد. وقتی همه فوتبال بازی می کردند اون با زبان بی زبانی تشویقشون می کرد. خلاصه دخترم کلی هم آب بازی کرد.روز خوبی بود علی رغم خستگی و بی خوابی شب قبل. عزیز دلم آرزو دارم همیشه شاد باشی. تو را به خدای فاطمه می سپارم...   ...
27 خرداد 1391

دوشنبه22خرداد91

دیروز تولد 5/1 سالی دختر گلم بود. عزیزم تولدت مبارک باشه و 120 ساله شی. دیروز طبق معمول روزای قبل ساعت12 ظهر رفتم به دختر گلی داروش رو بدم که دیدم خاله رویا گفت آویسا یه کلمه جدید یاد گرفته. بهش گفت بگو آقا پلیس. آویسا هم خندید و هیچی نگفت. حالا از خاله رویا اصرار و از آویسا انکار. دختر گلی رو از خاله گرفتم و بردم که بهش دارو بدم دیدم یه دفعه صورتش رو نزدیک من کرد و گفت:آ پلیس. خندم گرفته بود. دختر شیطون دیگه چه کارش کنیم ... در ضمن یک ساله که از مهد اومدن دخترم میگذره.عزیز دلم هیچ وقت روز اولی که تحویل مهد دادمت یادم نمی ره. منو ببخش. امروز که این رو می نویسم از اینکه تو رو دارم ب...
23 خرداد 1391

شنبه20خرداد91

                                 سلام دختر نازم. ببخشید که خیلی دیر میام بهت سر می زنم. یه ذره حجم کاریم زیاده و سرم هم شلوغه. شما هم که این روزا مریضی و دارو مصرف می کنی.الهی بمیرم شب ها که بیدارت می کنم تا داروت رو بدم خیلی اذیت میشی. ظهر ها هم مجبورم بیام مهد و بهت دارو بدم. خلاصه این روزای ما با کار زیاد و مریضی هردو تامون خیلی سخت شده. آخه منم چند روز حالم خوب نبود.  مامان حاجی هم خیلی برای ما دل نگرونی می کرد. دیگه شهر غریب و تنها بودن این درد سرها رو داره. حالا که خ...
20 خرداد 1391

یکشنبه 7خرداد 91

ساعت 10 رفتم به آویسا گلی سر بزنم. خاله سهیلا گفت که آویسا خیلی سرفه می کنه خیلی ناراحت شدم. یه ذره باهاش بازی کردم. ملیسا و مامانش هم داشتند کتاب می خوندند که آویسا گلی سریع دوید طرفشون و شروع کرد به کتاب ورق زدن و نگاه کردن عکساش. اینم چند تصویر از کتاب خوندن آویسا عسل... ...
7 خرداد 1391

یکشنبه7 خرداد 91

  امروز صبح خیلی زود رسیدیم مهد.دختر گلی هم اصرار کرد از ماشین پیاده شه.بابا رضای مهربون هم که هیچ وقت دوست نداره دختر عسلش ناراحتی کنه پیاده شد و آویسا خانوم رو برد تو حیاط مهد تا کمی بازی کنه.اینم چند تا تصویر از صبح امروز...   ...
7 خرداد 1391

شنبه6خرداد 91

دختر گلی ما آخر هفته انقلاب کرد و شروع کرد به صحبت کردن. داشتم خونه رو گردگیری می کردم و آویساهم میومد و به وسایل دست می زد.گفتم دخترم نکن  دست نزن بزار مامان کارهاشو بکنه. یه دفعه دیدم گفت:نمی خام. تعجب کردم و فکر کردم اشتباه شنیدم و تکرار کردم که دیدم دوباره حرفش رو تکرار کرد. خندم گرفته بود و از طرف دیگه ذوق زده. خلاصه آخر هفته کلی لغت و فعل های جدید به واژه نامه دختر عسل اضافه شد. کاکا: کاهو ئیس نیست:خیس نیست نئیدم: نمیدم حام:حمام نئن:نکن نئی خام: نمی خوام... ...
6 خرداد 1391

جمعه 8اردیبهشت

 روز 5شنبه قرار بود بابا رضا بره شرکت و دیر بیاد. من و تو با هم تو خونه تنها بودیم.کلی با هم بازی کردیم. شب قرار بود دایی بهزاد  شام بیاد خونمون. دم غروب دایی اومد . بعد دایی هم بابا اومد کلی با بابا و دایی بازی کردی.شب هم دیر خوابیدی. روز جمعه رفتیم خونه عمه ارغوان. چه شیطونی هایی که با آوین نکردی.ولی یه صحنه خیلی جالب این بود. که آوین اسباب بازی هاشو ازت گرفت و برد اتاقش. تو هم یواش پشت سرش رفتی .تا آوین چهار پایه رو گذاشت تا وسایلشو بزار رو کمد. تو سریع اسباب بازی رو برداشتی و با سرعت نور دویدی. وای منظره جالبی بود. من و بابایی هم دنبالت که دخترم یواش یواش.خلاصه خیلی با آوین آتیش سوزوندید.بعد خونه عمه رفتیم پیش فرهام.آخه ...
6 خرداد 1391

سه شنبه 12اردیبهشت91

  دیروز طبق معمول روزهای گذشته با آژانس رفتیم خونه.و بر خلاف روزهای قبل تو ماشین دختر خوبی بودی و زیاد شیطنت نکردی.وقتی رسیدیم خونه لباساتو درآرودم و با هم رفتیم حموم.خیلی تو حموم شیطون بودی. همش اسباب بازی هاتو تو آب وان این طرف و اون طرف پرت می کردی.و هی می خواستی منو خیس کنی.هر چی بهت می گفتم مامان خیس می شم بیشتر کارت رو تکرار می کردی و می خندیدی.از حموم که بیرون اومدیم با مرارت تمام موهای خوشگلت رو خشک کردم. برات فرنی درست کردم و با هر ترفند و زحمتی بود بهت خوروندم. خلاصه هر کاری کردم نخوابیدی. و در کنار من تا موقعی که شام آماده بشه شیطونی کردی.به مامان حاحی زنگ زدیم و تو هم با موسیقی بی کلامت باهاش حرف زدی. بابایی برخلاف شب های ق...
6 خرداد 1391
1